منطق الطیر
| ابتدای کار سیمرغ ای عجب | جلوهگر بگذشت بر چین نیم شب | |
| در میان چین فتاد از وی پری | لاجرم پر شورشد هر کشوری | |
| هر کسی نقشی از آن پر برگرفت | هرک دید آن نقش کاری درگرفت | |
| آن پر اکنون در نگارستان چینست | اطلبو العلم و لو بالصین ازینست | |
| گر نگشتی نقش پر او عیان | این همه غوغا نبودی در جهان | |
| این همه آثار صنع از فر اوست | جمله انمودار نقش پر اوست | |
| چون نه سر پیداست وصفش رانه بن | نیست لایق بیش ازین گفتن سخن | |
| هرک اکنون از شما مرد رهید | سر به راه آرید و پا اندرنهید |
| جملهی مرغان شدند آن جایگاه | بیقرار از عزت آن پادشاه | |
| شوق او در جان ایشان کار کرد | هر یکی بی صبری بسیار کرد | |
| عزم ره کردند و در پیش آمدند | عاشق او دشمن خویش آمدند | |
| لیک چون ره بس دراز و دور بود | هرکسی از رفتنش رنجور بود | |
| گرچه ره را بود هر یک کار ساز | هر یکی عذری دگر گفتند باز |
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر ۱۳۹۲ ساعت 13:0 توسط سپیده جعفری بارانی
|